مقاله ادبی

اگزیستانسیالیسم

نویسنده مهیار خانبابائی

اگزیستانسیالیسم، مکتبیی که حتی تلفظ نامش هم نیاز به تمرین دارد، چه برسد به فهمیدن حرفش! اما نترسید، امیدوارم با این لحن و زبان ساده‌ای که توضیح دادم، بتوانید به سادگی با اگزیستانسیالیسم کنار بیایید. این متن کمی طولانی است، اما برای فهم این مکتب، واقعا لازمه. بنابراین امیدوارم با توجه و حوصله، این بخش را بخوانید و از فهمیدنش لذت ببرید.

از معنای کلمۀ «اگزیستانسیالیسم» شروع می‌کنیم. این کلمه، در انگلیسی «Existentialism» نوشته می شود و به ریشۀ «Existence» به معنای «وجود» باز می گردد. اگزیستانسیالیسم، اصالت وجود، هستی‌گرایی، مکتبی است که به تقدم «وجود» اشاره دارد. اما تقدم بر چه چیزی؟ تقدم بر ذات، یا همان ماهیت انسان (بعدا با این جمله کار داریم، پس آن را به خاطر بسپارید — جملۀ شمارۀ یک) به گفتۀ پی‌یر دو بوادفر، اگزیستانسیالیسم با گفتۀ معروف سقراط، «خود را بشناس» شروع می شود. بر اساس عقیدۀ اگزیستانسیالیسم، زندگی بی‌معناست و هدف از پیش ‌تعیین ‌شده‌ای ندارد، مگر آنکه خودِ شخص به آن معنا ببخشد. برخی تصور می کنند اگزیستانسیالیسم با پوچ‌گرایی یکی است، اما اینطور نیست. پوچ‌گرایی، زندگی را بی‌معنا می پندارد. اما بر اساس فلسفۀ اگزیستانسیالیسم، این انسان است که باید به زندگی معنا بخشد و هدف زندگی‌اش را بسازد. فلاسفۀ اگزیستانسیالیسم را «فلاسفۀ هستی» می نامند. اگزیستانسیالیسم، یکی از اولین مکاتب فلسفی است که به ادبیات راه پیدا کرد – با کتاب «تهوع» از «ژان پل سارتر». پیش از این، هیچ کسی این فلسفه را در قالب یک رمان ادبی بیان نکرده بود.

سورن کی‌یِرکِگور، یکی از فلاسفۀ اگزیستانسیالیست، را می توان اولین کسی دانست که سوالات اصلی این مکتب را مطرح کرد، او در نامه‌ای می نویسد: «آن‌چه که در فکرم برایم نامشخص می‌نماید، این است که چه باید بکنم، نه آن‌چه باید بدانم، مگر دانشی که مقدم بر هر عملی است. باید بفهمم که خداوند واقعاً از من چه می‌خواهد تا انجام دهم: آن چیز، آن است که حقیقتی را که برای من حقیقت است، بیابم، آن معنی‌ای که برایش می‌توانم زندگی کنم و بمیرم را بیابم … مسلماً انکار نمی‌کنم که هنوز ضروریت دانش و این‌که توسط آن، کسی می‌تواند فراتر از باقی انسان‌ها عمل کند را، درک می‌کنم؛ اما دانش باید در زندگی من به‌کار آید، و هم‌اکنون این مهم‌ترین چیز از دید من است.»

حال نوبت به مقایسۀ دو گروه اگزیستانسیالیست‌ها، «اگزیستانسیالیسم مسیحی» و «اگزیستانسیالیسم بی‌خدا» است.

بنا بنظر فیلسوف‌های اگزیستانسیالیست مسیحی انسان‌ها نباید درگیر تن جسمانی خود، شرایط زندگی و هر چیز از این دست شوند، بلکه باید خود را تصویری از خداوند بدانند که بنیان‌گذار عمل آزاد و خلاق بوده است.

اگزیستانسیالیست‌های بی‌خدا، اگرچه آن ها نیز به شرایط زندگی معتقد نیستند، اما خود را تصویری از خدا نمی‌ دانند و تنها می گویند «وجود» انسان بر «ذات» اون تقدم دارد. به این معنی که انسان تنها به این دلیل که «وجود» دارد باید بتواند آزاد باشد و راهش را انتخاب کند و به زندگی اش معنی دهد.

اگزیستانسیالیسم مسیحی با استناد به آنکه این گفتۀ خداوند در کتاب مقدس که «من آنم که هستم» او را واجب الوجود می‌ داند. بنابراین، خدا تنها موجودی است که ذات و وجودش یکی است. اما انسان تنها می تواند بگوید «من انسان هستم» و این تنها خداست که «کسی است که هست.»

اگزیستانسیالیسم بی‌خدا، از طریق سارتر، خدا را رد می‌کند. به چه صورت؟ بر اساس عقیدۀ اگزیستانسیالیسم انسان آزاد و مختار است که انتخاب کند و جهان، سرنوشت، و هدف از پیش مقدری ندارد. اما، در کتب دینی، خدا بعنوان کسی معرفی می شود که جهان را با هدف خاصی آفریده و سرنوشت همۀ جهان آگاه است. بنابراین، وجود خدا، با اگزیستانسیالیسمِ سارتر، اساسا در تناقض است.

بعنوان نمونه‌های اگزیستانسیالیست دینی می توان از گابریل مارسل و سورن کی‌یِر کِگور و از نمونه‌های اگزیستانسیالیست ملحد می توان از ژان پل سارتر، مارتین هایدگر، و سیمون دوبوار نام برد.

وجود در اگزیستانسیالیسم، فقط مربوط به وجود انسان است، اما چرا؟ چون انسان است که می تواند از درون خویش خبر داشته باشد و به وجود خود بیندیشد، اما سایر موجودات و حیوانات قدرت تفکر در مورد فلسفۀ وجود خود را ندارند.

دکارت سال ها پیش گفته بود: «من می‌اندیشم پس هستم.»

کامو ارزش‌ها را تغییر داد. کامو همانند گذشتگان زیستن را برابر با «غیر اصیل زیستن» می داند. کامو می گفت: «من طغیان می‌کنم، پس هستم.»

آلبر کامو را بعنوان فیلسوفی با تفکرات اگزیستانسیالیستی می شناسند با این حال خود کامو این موضوع را قبول نداشت. کامو و سارتر، در جوانی با هم دوست بودند، اما بعد از مدتی با فاصله گرفتن نظراتشان از یکدیگر مبدل به دشمنان هم شدند.

اختلاف بین کامو و سارتر، بیشتر مربوط به دو موضوع بود؛ یک، سارتر عقیده داشت که کامو دنیا را کاملاً پوچ و بی‌هدف و ناامید‌کننده توصیف می‌کند؛ دوم، سارتر به مارکسیسم علاقه داشت و از سرمایه‌داری بیزار بود، درحالی‌که کامو از مارکسیسم و عواقب حکومت مارکسیستی وحشت داشت.

 

برگردیم به اصل موضوع!

اگزیستانسیالیسم، چهار اصل اساسی نانوشته دارد که بعد از جمع‌بندی به شکل زیر در می‌آید:

۱- ما هدفی نداریم، خدا ما را برای هدف خاصی خلق نکرده است و ما تنها «امری ممکن» هستیم و نه «امری ضروری». اگزیستانسیالیست‌های بی‌خدا، جهان را نتیجۀ «تصادف» می‌داند، و اگزیستانسیالیست‌های خداباور عقیده دارند که خدا جهان را «بدون هدف پیش‌بینی‌شده» خلق کرده است.

ژان پل سارتر در «تهوع» می‌نویسد: «همه‌چیز بدون علت هستند، این باغ، این شهر، خودِ من!»

۲- ما آزاد هستیم. انسان‌ها خود را رو می‌سازند و باید بتوانند چیزی را که درست می دانند انجام دهند – انسان، محکوم به آزادی است. محکوم به انتخاب.

شاید این سوال پیش آید که علت چنین تصوری چیست؟ ما هیچ ‌وقت انتخاب نکردیم که به این دنیا بیایم یا نیایم، یا کجا به دنیا بیایم، یا در چه خانواده‌ای، و سوال هایی از این دست. در اگزیستانسیالیسم، بحث «وضعیت‌ها» را داریم. در اگزیستانسیالیسم گفته می شود که در دنیا چیزی وجود دارد بِنام «وضعیت بنیادین». وضعیت بنیادین، همان چیزی است که دایرۀ آزادی انسان را کم می کند، مثل وضعیت بنیادین تولد، وضعیت بنیادین گریزناپذیر مرگ، وضعیت بنیادین جنسیت. بالاتر از تمامِ این وضعیت‌ها، وضعیت «در جهان بودن» است که آزادی انتخاب انسان را در اندازه ای بسیار بیشتر محدود می‌ کند.

آزادی برای ناتوانان بار سنگینی است که ناامیدی را برایشان بهمراه دارد و ترس و دلهره از انتخاب‌هایشان را و در نقطۀ مقابل برای توان‌مندان، وسیلۀ شور و هیجان و امید به زندگی است. ناامیدها، به بدخواهی و سوءنیت می‌ رسند و خود را فریب می دهند. تواناها، تمام تلاش خود را صرف می کنند تا به هدفی دست یابند که خود انتخاب کرده اند.

سارتر در مورد آزادی می‌نویسد: «وقتی من می‌گویم که انسان «طرح» است و دربارۀ خود تصمیم می‌گیرد، قصد این است که بگویم هیچ حال روانی از قبیل لذت یا الم به طور «اولیه» وجود ندارد که بخواهیم آگاهی را بر آن حمل کنیم، بلکه در واقع «آگاهی» است که لذت یا الم ایجاد می‌کند و بدین سان، چه در ساختار خود و چه در جریان زندگی، طبیعت، یا ماهیت خود و انسان تصمیم می‌گیرد.» (حال برگردید به جملۀ شمارۀ یک)

۳- انسان‌ها مسئول چیزی هستند که انتخاب می‌کند. وقتی از آزادی حرف می‌زنیم نمی‌توانیم بگوییم که صرفاً راجع به امر خوبی صحبت می‌کنیم. وقتی انسان‌ها آزاد هستند در قبال انتخاب‌هایشان «مسئول» خواهند بود. ما آزاد هستیم که در مقابل ظلم بایستیم و این حق انتخاب را داریم. بنابراین، اگر ایستادگی نکنیم، در قبال این انتخاب خود مسئول هستیم. در اگزیستانسیالیسم به ترس از این مسئولیت، «دلهره» می ‌گویند.

از نظر اگزیستانسیالیسم، ما فقط مسئول خود نیستیم، ما مسئول تصور خاصی هستیم که از انسانیت می‌سازیم، و در واقع مسئول همۀ انسان‌ها هستیم.

مبحث دیگر در مورد «مسئولیت»، بحث «باور نادرست» یا «آزادی گریزی» است؛ یعنی مردم، وقتی که «دلهره»ی مسئولیت انتخاب‌های آزادانۀ خود را رو دارند، تصمیم می‌گیرند که این آزادی را محدود کنند و خود را به دست کسی بسپارند که می تواند به جای آن ها انتخاب کند، یک پدرسالار، یک رهبر، یک قدرت مطلق. بنابراین باید حسابی شجاعت مواجهه با آزادی رو داشته باشید.

موضوع دیگر، «نظریۀ توطئه» است. یعنی مردم دوست دارند فکر کنند قشری محدود قدرت را در تمام جهان در دست گرفته و همه‌چیز را تحت کنترل خود در آورده و انسان را از آزادی خویش بهره ساخته اند. بدین ترتیب این افراد خیال خود را از بابت مسئولیت انتخاب راحت کرده اند..

۴- انسان‌ها باید اصیل باشند. همانطور که گفتم، از نظر آلبر کامو، «اصیل زیستن»، یعنی فرد شبیه گذشتگان خویش زندگی و بنا بر سرمشق گذشتگان عمل نکند. انسان‌ها باید آزادانه، خلاقانه، و طغیان‌گرانه عمل کنند و نه مقلدانه. از نظر هایدگر اصالت یعنی کوشش در پیدا کردن راه درست. «درست»، مسلماً در این جمله آن چیزی نیست به تصور دیگران درست است، بلکه چیزی است که در تصور خود فرد درست است، بی توجه به آنچه که دیگران در حال انجام دادن آن هستند.

سارتر می‌گوید انسان آنچه که دیگران فکر می‌کنند هست، نیست. به همین شکل، آن‌چه که دیگران فکر می‌کنند نیست، هست. انسان حتی آن چیزی که اکنون هست هم نیست. انسان همیشه در حال تغییر است و دائما تغییر شکل و تغییر فکر پیدا می‌کند تا دست آخر بتواند تصویری از خویشتنِ خودش به دست بدهد.

 

 

نوشته های مشابه

‫21 دیدگاه ها

  1. با سلام و تشکر از این مجله فرهنگی ، برای من مهم است که نظر اندیشمندان اسلامی در این مورد چیست ؟ البته اگزیستانسیالیسم مسیحی . اگر منبعی موجود است لطفاً درج بفرمایید . با تشکر مجدد

    1. مطالب بسیار خوب بود
      نکته مهمی که باید در خصوص بعضی از مکاتب مخصوصا همین اگزیستانسیالیسم گفت اینه که چون با وجود و تشخص افراد درگیر هست لذا میتواند به شکل یک فرآیند و جریانی باشد که هر شخص و هر اجتماعی بطور نسبی ممکن است در دوره ای از زندکی به این مرحله برسد و آن را درک کند لذا بنده اعتقاد دارم اینگونه مکاتب بیشتر یک فرایند اجتماعی و یک مرحله از آگاهی و تجربه هست تا یک مکتب تدوینی که تمرکزش غیر از وجود انسان است

  2. پس میشه گفت اگزیستانسیالیسم در واقع ی چیزی مخالف این شعر هستش
    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

  3. خیلی دلنشین و قابل فهم توضیح دادید،ممنون آقای خان بابایی.من واقعا درگیر این همه تعمق و باحال بودن سورن کی یرکگور فیلسوف دانمارکی هستم،مخصوصا اونجایی ک میگه آنچه در فکر من برایم نامشخص مینماید اینست ک چ باید بکنم ن اینکه چه چیزی باید بفهمم

  4. خیلی عالی توضیح دادید. متشکرم. طول متن هم بسیار مناسب بود و زیاده گویی نداشت. سپاس

  5. اگزیستانسیالیسم به این اصل هم اشاره داشت که فقط چیزهایی که برای انسان قابل درک هستند ( یعنی با چشم دیده میشوند.) وجود دارند. لذا از این روش هم به نفی وجود خداوند پرداخته بود.
    باز مطالبتون خیلی زیبا و قابل استفاده بود ممنون

  6. من برای آشنایی اولیه با این مکتب فلسفی از مطالب مجله شما استفاده کردم که بسیار سلیس و روان توضیح داده شده بود.

  7. سلام، وقت به خیر.
    یه سوال داشتم، مدت هاست ذهنم رو مشغول کرده، اگه خود شما می تونید راهنماییم کنید یا کسی رو می شناسید که می تونه برای یافتن جواب این سوال راهنماییم کنه ممنون میشم.
    آیا بشریت یا فلاسفه می تونن به یه ایدئولوژی، مکتب فکری یا هر اسم دیگه ای که میشه روش
    گذاشت، برسن که آدما بدون پیش فرض ها (اعم از عقیدتی، فرهنگی، نژادی و …) و چارچوب های ذهنی قبلی، فارغ از جبر جغرافیایی، آموزش داده بشن و پروش پیدا کنن تا بتونن یک تمدن غیر طبقاتی و نسبتا عادلانه رو به وجود بیارن که پیشرفت و داشته های آدما، روستاها، شهرها و کشورها با گرفتن داشته های دیگران اتفاق نیفته؟

    1. دوست عزیز انسان در مسیر این ایده در حال حرکت هست .نیاز به تفکر درونی تحول فردی و حرکت جمعی دارد هرکس باید بداند که کجای این حرکت عظیم هست.((بنی ادم اعضای یک پیکرند……)) اساس قضیه داشتن یک پایه اشتراکی قوی به نام ((انسان)) با قابلیت عظیم توان درک و فهم نوع انسان متفکر خردمند هست. که توان تخریب و ساخت دارد….

  8. یا خدا!!! عجب چیزیه
    ولی بعضی جملاتش رو باید چند بار میخوندم تا ادبیاتش رو میفهمیدم

  9. خب راستش یه چیزی جور در نمیاد، اونا میگن هیچ هدفی نداریم ولی باید آزادی داشته باشیم. خب این یه جور تناقضه، انگار خودشون میگن آزادی همون هدفه ولی هدف؟ نه هدف نداریم.

    1. نمیگن باید آزاد باشیم
      میگن آزاد هستیم و وقتی که آدم متوجه بشه هدفی والا و فراطبیعی نداره و به اصطلاح موجودیه که طی تکامل به این سطح از آگاهی رسیده خیلی بهتر میتونه برای خودش هدف بسازه تا اون ادمی که هر حرکتش تقلیدی از چیزی است و هر اتفاق طبیعی رو نشانه ای برای خودش میدونه و در همه جا چیزی دو جستجو میکنه که هیچ وقت نه بوده و نه خواهد بود

  10. بسمه تعالی

    عنوان مطلب:

    درآمدی بر اگزیستانسیالیسم اسلامی –ایرانی

    نگارنده :

    رضا مهریزی

    ( کارشناس الهیات اسلامی و کارشناس ارشد ایرانشناسی)

    اگزیستانسیالیسم را باید یکی از مهمترین مکاتب فکری قرن نوزدهم و بیستم قلمداد کرد ، از لحاظ لغوی این واژه ریشه در لفظ Existence دارد که مشتق از Existee لاتینی است ، این لفظ مرکب از دو جزء: ex (از بیرون) و sistee (قیام و ایستادن)‌ و معنای آن در لاتین ظهور و بروز و در این فلسفه‌ها تجلی است در فارسی آن را به “قیام ظهوری” یا” برآیش ” می توان ترجمه کرد و از این مکتب فکری با تعابیری مثل ” مكتب وجودی” یا “برایشِ بشر اندیشی” یاد کرد . ( به نظر می رسد کلمه ” اندیش ” بهترین ترجمه برای ایسم باشد ) البته باید توجه داشت كه این مكتب با مکتب اصالت وجودی كه در فلسفه صدرایی مطرح است ، تفاوت اساسی دارد زیرا وجود در فلسفه صدرایی واقعیت خارجی است که شامل همه چیزها و از جمله انسان می شود. در اصالت وجود صدرایی اشیاء در ذات جدا از هم نیستند بلکه همه به درجاتی بهره‌مند از وجودند و پرتوی از وجود مطلق محسوب می شوند ، در حالی که وجود در نظر سارتر و امثال او، نه وجود مطلق بلکه وجود خاص انسان است که در مقام تنها حاضری است كه به روي آنچه هست ، باز و گشوده است،.

    باید توجه داشت که این مكتب فكری، نوعی رد مطلق گرایی فكری و تفكر كلی راجع به تمام امور عالم و آدم و ریز و درشت و رطب و یابس هستی است و بجای آن بر زندگی و زیستن انسان تاكید می‌كند. گفته اند : فلاسفه قدیم آنقدر به پیش و پس زندگی پرداخته اند که خود زندگی را فراموش کرده اند . حال اگزیستانسیالیسم می خواهد به خود زندگی نه پیش و پس آن پردازد . بنابراین محور فلسفیدن در این مکتب ، وجود انسان است. فیلسوفان اگزیستانس به شدت مخالف نظام‌سازی بوده‌اند و لذا نباید از آنها انتظار داشت که مثل ارسطو، افلاطون و هگل و… دست به نظام سازی زده باشند و یک دایناسور فلسفی خلق نمایند . کیرکگارد به هگل و سیستم سترگ فلسفی او می تازد و معتقد است : هگل کاخ محکم فلسفی ساخته است ولی خودش در آن قرارگاه و آشیانی ندارد .

    اگزیستانسیالیستها در مجموع فلاسفه آشفته‌ و در به دری هستند که به همه مظاهر غرب به صورت سراسیمه سرک کشیده اند. اگر چه یک رشته است که همه این مباحث آشفته گیسو و در به در را به هم پیوند می‌دهد و آن وجود انضمامی انسان است ، انسان . آنها معتقدند : فلسفه اگر می خواهد فلسفه باشد ، باید آینه ای برای احوال آدمی باشد .

    مکتب اگزیستانسیالیسم به شدت از عقل گرایی محض گریزان است و بر این نكته تاكید می‌كند كه انسان علاوه بر اینكه عقل دارد اراده، غضب، شهوت، احساس و … نیز دارد، لذا اندیشیدن انسان نه از عقل كه از تمام وجودش سرچشمه می‌گیرد. در فلسفه‌های اگزیستانس، وجود داشتن به معنای تعالی دائمی یعنی گذر و صعود از وضع موجود می‌باشد؛ از این رو وجود داشتن مستلزم صیرورت می‌باشد؛ چون گفتیم که معنای لغوی آن ظاهر شدن و برآمدن است؛ پس اگزیستانس موجودی است که هر لحظه نو می‌شود و به صورت دیگری ظاهر می‌گردد؛ به همین خاطر اگزیستانسیالیست‌ها مخصوصاً سارتر می‌گوید وجود انسان بر ماهیتش مقدم است؛ زیرا بین وجود داشتن و انتخاب کردن برای انسان فرقی نیست؛ یعنی وجودش وجود انتخابگر است، Existance یعنی نحوه خاص وجودی انسان که یک موجود آزاد ِگزینش‌گر و آگاه است. اگزيستانسياليست ها ادعا مي كنند كه مي خواهند به مشكلات ملموس و روزمره زندگي انسانها پاسخي کاربردی و رهگشا بدهند. اگر چه می توان پیشینه این اندیشه را در سپیده دم فلسفه در یونان باستان نیز پیدا کرد اما از آنجا كه محتويات اين مكتب را ” كي يركگارد اهل دانمارک ( 1813 -1855 ) صريحاً تبيين نموده ، او را پدر و پایه گزار اين مكتب مي نامند.

    اگزیستانسیالیست ها برای آزادی انسان نیز ارجی بی مانند قایلند و معتقدند ماهیت انسان در اثر انتخاب آزاد و آگاه خود او تحقق می‌یابد،‌ اما موجودات دیگر از حیوانات، نباتات و جمادات ماهیتشان بر وجودشان مقدم است. از این رو قابل پیش‌بینی هستند، قبل از موجود شدنشان می‌دانیم که ماهیتشان چیست قبل از اینکه مثلاً بره ای یا جوجه ای یا بزغاله ای به دنیا بیاید می‌دانیم که موجودی که قرار است پا به عرصه بگذارد چه ماهیتی است. در حالیکه این پیش بینی و پیش گویی در مورد انسان راست نمی آید و ما نمی دانیم که این کودک هنگامی که بزرگ شود صالح می شود یا طالح ، عالم می شود یا عامی و آدمکش می شود یا آدم ساز و…

    شناخت فیلسوفان اگزیستانسیالیست از انسان، شناخت انضمامی است نه انتزاعى به عبارت دیگر آنها می‌خواهند انسان را در متن زندگی و در کنار تمام روابطش بشناسند نه بریده از جهان خارج. بنابراین در مکتب اگزیستانسیالیزم ، وجود به معنای وسیع خود مورد توجه نیست بلکه آنچه مورد مطالعه قرار گرفته اگزیستانس انسان است. اگزیستانس به معنی زندگی فرد و حداکثر وجود اوست ولی نه وجودی که گسترده باشد و شامل همه موجودات شود. حتی اگزیستانسیالیستهای مذهبی نیز که به وجود خداوند معتقد هستند به نوعی شکاف بین وجود انسان و وجود خداوند قائل هستند.

    به هر تقدیر ، این مكتب پس از جنگ جهانی دوم، در میان انسان‌هایی كه با وجود شعار آزادی، در یافته بودند هیچ كنترلی بر زندگی خود ندارند و دچار یاس گشته بودند، نضج گرفت. این فلسفه كوشید تا توجیهی مناسب با آن اوضاع ارائه دهد و راهی برای خروج یا كنار آمدن با این احساس پوچی ارائه دهد.

    به عقیده اینان، انسان‌هایی كه غرق در زندگی روزمره خود شده‌اند، موجوداتی بی‌شخصیت هستند كه اصلاً دركی از هستی ندارند. اگر همین انسان در درون خود ترسی را احساس كند كه ناشی از پوچی و مرگ و غیره باشد، متوجه ادراك هستی می‌شود. به همین خاطر ترس و دلهره، پایه آزادی می‌شود.

    آنان می‌گویند هیچ ارزش و وظیفه‌ای كه به انسان جهت دهد ، وجود ندارد و انسان خود باید دست به خلق ارزش و معنا بزند و هر کاری كه در ذهن خود ارزش می‌داند به عنوان وظیفه برگزیند و به انجام آن دست زند. سارتر می گوید :.اگر یک کودک ناقص الخلقه از مادر متولد می‌شودو قهرمان دو میدانی نشود تنها مقصر خود اوست.

    مکتب اگزیستانسیالیسم دارای گرایش های مختلف و متعددی می باشد ولیکن همه این گرایش های متعدد و مختلف دارای وجوه مشترک و همسانی نیز می باشند که عبارتند از :
    اول: تقدم وجود بر ماهيت:

    در اين مكتب وجود خاص انسان اصالت داشته و وجود او بر ماهيتش تقدم دارد. در شرح تقدم وجود، «سارتر» چنین می گوید :”. بشر از ابتدا موجود ساخته و پرداخته اي نيست؛ بلكه با برگزيدن اخلاق خود، خويشتن را مي سازد “. از این منظر انسان مصنوع دست خود است اگرچه می خواهد از این مسئولیت بگریزد و باز به قول سارتر : هریک از ما مسوول شکل گیری آن کسی هستیم که شده‌ایم.
    دوم: درونگرايي:

    بشر نه فقط آن مفهومي است كه خود در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود مي خواهد ،آن است كه پس از ظهور در عالم ، از خويش بروز می دهد.از اين روست كه اگزيستانسياليستها منتقد تفكر «برونگرايانه» (روش عيني) بوده و معتقدند با اين روش از واقعيت متعالي دور می مانیم. به قول سارتر : «بشر، پیش از هر چیزی «طرحی» است که در درون‌گرایی خود می‌زید.»
    سوم: اصل آزادی در انتخاب :

    از مباحث مهم فلسفي و كلامي اصل آزادي و اختيار آدميان است. شايد هيچ مكتبي به اندازه اگزيستانسياليسم بر روي آزادي و انتخاب آدمي، تكيه و تأكيد نداشته است. اين متفكران معتقدند كه همه چيز را مي توان انتخاب كرد، مگر انتخاب نكردن را. حتي انتخاب نكردن نيز خود، نوعي انتخاب كردن است.آنها معتقدند حتی اگر اسلحه هم روی سر کسی بگذاریم تا کاری انجام دهد باز او میان دو گزینه آزاد است که انتخاب کند یکی : مردن و دیگری : انجام آن کار
    چهارم: اوضاع مرزی و احوال خطیر:

    اگزيستانسياليستها معتقدند كه در زندگي يكنواخت، انسانها خود را نمي شناسند و نیز خود را نمی نمایانند ؛ از اين رو بايد يك واقعه خطیر رخ دهد تا انسان خود را بشناسد و بنماید. آنها پنج چيز را به عنوان اوضاع مرزی و احوال خطیر معرفي می کنند : حالت نزديكي به مرگ ، حالت گناه ، حالت نااميدي از دیگران ، و حالت دست یافتن به اوج قدرت و ثروت و شهرت و کلا حالت رسیدن به اوج موفقیت دنیوی و ظاهری از نگاه دیگران و حالت پنجم ، حالت عشق و دلشدگی . در این پنج حالت خطیر است که انسانها گوهر راستین خود را می شناسند و نیز به دیگران می نمایانند .
    پنجم: دلهره :

    اگزيستانسياليست ها با صراحت اعلام مي كنند كه بشر يعني دلهره و اين پديده دائمي است. از اين رو كه انتخاب من، في نفسه امري است دائمي. دلهره، عبارت از فقدان هرگونه توجيه و در عين حال وجود احساس مسئوليت در برابر همگان مي باشد . در دلشوره موقعيت خاص و معيني نيست كه منكشف مي شود، بلكه كل موقعيت انسان به منزله موجودي افكنده شده در جهاني كه در آنجاست و بايد باشد منكشف مي شود. دلشوره، حالت اصلي شمرده مي شود و حقارت انسان را بر او معلوم مي كند

    ششم : بیزاری از وظیفه و حکم به تکلیف :

    از آنجا که فلسفه اگزیستانسیالیسم به آزادی انسان باور دارد، در برابر هر چه که آزادی انسان را محدود کند می ایستد.

    هفتم : خلق ارزش های خود :

    فلسفه اگزیستانسیالیسم، انسان را خالق ارزش های خود می‌داند؛ یعنی، هر فردی در سیر زندگی خود و ماهیتی که می‌یابد ، ارزش های خودش را می یابد و یا بهتر بگوییم می آفریند . سارتر می گفت : آزادی من آزادی بی مانند ارزش هاست و از آنجا که من موجودی هستم که ارزش ها به واسطه او وجود دارند ، هیچ چیز – مطلقا هیچ چیز – نمی تواند مرا در پذیرش این یا آن ارزش یا مقیاس ارزش ها حقانیت بخشد . من به مثابه بنیان بی مانند وجود ارزشها بکلی توجیه ناپذیرم و آزادی من از پی بردن به اینکه بنیان بی بنیان ارزش هاست ، دلواپس است . .
    حالیا که با وجوه مشترک گرایش های مختلف اگزیستانسیالیسم آشنا شدیم جا دارد که گرایش های این مکتب را نیز بشناسیم ؛ که مهم ترین آنها عبارتند از :

    الف ) اگزیستانسیالیسم دینی یا مسیحی : كه مبتنی بر اعتقاد به وجود خداست. نمایندگان این مكتب كی یر كگارد وكارل ياسپرس اهل آلمان ( 1883-1969) وگابريل مارسل اهل فرانسه (1889-1973) می‌باشد.

    ب ) اگزیستانسیالیسم الحادی: گروهی که تمام اندیشه خود را بر نفی خدا استوار نموده اند. نمایدگان این مكتب فریدریش نیچه اهل آلمان ( 1844 – 1900) و ژان پل سارتر اهل فرانسه ( 1905 -1980 ) است . وی می گوید : «این چه خدایی است که در موقع نیاز آدمی، یا سکوت می‌کند و یا تشریف ندارد.»

    ج ) اگزیستانسیالیسم غیر دینی: سعی می‌كند عالم و هستی را بدون اعتبار دین و بدون تایید یا تكذیب وجود خدا توجیه كند. نماینده این مكتب ، مارتین هایدگر اهل آلمان ( 1889 -1976 ) می‌باشد. فیلسوفان اگزیستانسیالیست در پاره‌ای از مسائل مشترکند ولی در تعداد آنها اختلاف است

    د) اگزیستانسیالیسم ادبی : جمعی از نویسندگان بزرگ که زوایای پنهان وجود انسان و بحران بی معنایی وی را در کوره راه هستی ، در کارهای خود می کاوند ؛ نویسندگانی ؛ چون : سارتر ، فئودور داستایوفسکی اهل روسیه (1821 -1881) فرانتس کافکا اهل چک ولی آلمانی زبان ( 1883-1924) آلبر کامو اهل فرانسه (1913- 1960) این افراد در آثار خود بحران وجودی و بی معنایی و پوچ انگاری را ترسیم و تصویر کرده اند . .

    حال که با اجمال با اگزیستانسیالیسم غربی آشنا شدیم ، سراغ بحث اصلی خود ، یعنی اگزیستانسیالیسم اسلامی – ایرانی می رویم . البته پیش از ورود به بحث اذعان مطلب مهمی ضرورت دارد و آن اینکه دلیل این که نگارنده در این مقاله و دیگر مقالاتی از این دست که به رشته نگارش درآورده و در روزنامه ها و سایت ها انتشار یافته است ، از ذکر نکردن منابع با وجود استفاده کم و بیش از منابع مختلف و استخراج و اقتباس از مقالاتی که عموما در فضای مجازی منتشر شده است این است که قصد اصلی و ابتدایی نگارنده آموختن خودش بوده است و بعد از آن شریک کردن دیگران در آموخته هایش . و البته خود معترف و خستویم که به این مقالات نباید به چشم مقالات اصیل نگریست . البته سودای اصلی ما نیز در مواقع متعددی ، بیشتر بیان مطالب خاص خود ؛ مثلا در اینجا اگزیستانیسالیسم اسلامی-ایرانی بوده است و نه اگزیستانیسالیسم غربی . به هر روی امیدواریم این کوتاهی و تقصیر در نگارش این دست مقالات را بر من ببخشایند .

    بهتر است که سراغ بحث اصلی برویم و آن اگزیستانسیالیسم اسلامی- ایرانی است که این شاخه از اگزیستانسیالیسم در ایران و میان متفکران ایرانی رواج دارد . به زعم ما پایه گزار این نوع گرایش دکتر علی شریعتی ، متفکر مسلمان و ایرانی است . به زعم ما وی با تلفیق اگزیستانسیالیسم فرانسوی سارتری با تفکرات شیعی توانست پایه گذار مکتب اگزیستانسیالیسم اسلامی -ایرانی باشد . البته باید این نکته را بگوییم در آثار شاعران بزرگ پارسی گو نظیر خیام و مولوی و حتی صائب تبریزی ، نکات و بصیرت های جالبی راجع به زوایای شخصیتی انسان انضمامی وجود دارد که ایکاش روزی تدوین و تالیف شود .

    در هر حال دکتر شریعتی اگزیستانسیالیست فرانسوی را با اندیشه انتظار امام موعود در مذهب تشیع درآمیخت و گرایش جدیدی در اگزیستانسیالیست ایجاد کرد که ما آن را اگزیستانسیالیست اسلامی – ایرانی می نامیم .مقاله انتظار مذهب اعتراض ، اوج اندیشه اگزیستانسیالیست اسلامی – ایرانی و حتی شیعی را نمودار می سازد ؛ البته متفکران دیگری نیز در شکل دهی به این نوع از اگزیستانسیالیسم نقش دارند .

    اگزیستانسیالیسم اسلامی- ایرانی 11 محور اصلی دارد :

    ۱ ) انتظار :

    انتظار برای رسیدن به آنچه در همه ابعاد مطلوب است و از آن مطلوب تر نتوان تصور کرد. انتظار برای رسیدن به زندگی مهر گون که زندگی از آن گرمتر چیزی نباشد. انتظار جامعه کامل که انسان کامل از دل آن بیرون آید و بر تکامل جامعه نیز بیفزاید « إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ . آیه 81 سوره هود » .

    ۲ ) اعتراض :

    اعتراض به هر چه هست ، به هر عنوانی که هست و در هر جا که هست . ( دکتر شریعتی نفس انتظار کشیدن را برابر با اعتراض به وضع موجود می داند ، این وضع موجود هر چقدر هم مطلوب باشد تا زمانیکه موعود ظهور نکرده مطلوب نیست و نباید مطلوب تلقی شود بلکه باید بدان اعتراض کرد و اعتراض کرد و به جلو رفت زیرا اگر اعتراض نکنی جلو نمی روی و سقوط می کنی و نابود می گردی )

    ۳ ) انتخاب :

    انتخاب زیرا انسان باید راههای رسیدن به مطلوب را خود آزادانه برگزیند و برای نیل به آن بکوشد زیرا چیزی از آسمان نخواهد آمد و هر اتفاقی که قرار است بیفتد در زمین خواهد افتاد . شریعتی بر پایه آیه « إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ آیه 11 سوره رعد » . معتقد است که تنها کسی که می تواند برای انسان کاری انجام دهد خود اوست و نه هیچ کس دیگر و نه حتی خدا :

    ای نسخه نامه الهی که تویی / ای آینه جمال شاهی که تویی

    بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

    در واقع تا انسان نخواهد ، خدا نیز نخواهد خواست و دست انسان همان دست خداست و البته انسان برای اینکه برای خود کاری کند باید انتخاب کند و برای انتخاب کردن باید آزاد باشد و البته انسان باید هم از درون و هم از برون هم از نفس اماره درون و هم از طاغوت مستبد برون آزاد و رها باشد .

    ۴ ) پُرسایی و پارسایی یا پرسشگری و پرستشگری :

    شریعتی مومنی پر شور است و ایمان و پارسایی را لازمه هر حرکت اصلاحی می داند و گرنه شرق نیز دچار تاریکی و اشتباه غرب می شود او جمله فرانس فانون را تکرار می کند که: ” ما نمی خواهیم از آفریقا و آسیا اروپای جدیدی بسازیم تجربه آمریکا برای ما بس است” اما نباید پنداشت ایمان و پارسایی مورد نظر شریعتی هم سنخ ایمان کورکورانه خشکه مقدسان و متحجران است بلکه ایمان مورد نظر او هم سنخ ایمان ابراهیم است که در ضمن اوج ایمان ، از خدا دلیل و مدرک می طلبد و با خدا جدل می کند و حتی به او اعتراض می کند. ابراهیم را باید پرسشگری ِ پرستشگر و پرسای ِ پارسا نامید که پرسش را فدای ایمان نمی کند و ایمان را فدای پرسش .
    شریعتی نیز پرسایی است پارسا که پارسایی و ایمان را در کنار علم و پرسشگری دو بالی برای اوج گرفتن تمدن جدیدی بشری می داند . او ایمان را گمشده انسان مدرن می داند و از این لحاظ اگزیستانسیالیست اسلامی –ایرانی به تفکرات اگزیستانسیالیست دینی -مسیحی و کیرکگارد نزدیک می سازد با این تفاوت که ایمان مورد نظر کیرکگارد متاثر از تفکرات مسیحی تنها تسلیم محض است ولی ایمان مورد نظر شریعتی متاثر از قرآن در ضمن تسلیم اعتراض هم هست و این از تناقضات عجیب و در عین حال زیبای اگزیستانسیالیست اسلامی-ایرانی است ( در قرآن کریم ، حضرت ابراهیم ضمن اینکه پیامبر اولی العزم است ولی از خدا می خواهد تا چگونگی زنده کردن مردگان را به او نشان دهد تا قلبش مطمئن شود آیه ۲۶۰ بقره ، یا هنگامی که فرشتگان عذاب قوم لوط را می بیند درباره قوم لوط با خدا مجادله می کند آیه ۷۴ هود، ایمان و اعتراض و جدال از تناقضات زیبای شخصیت ابراهیم می باشد ).
    ۵ ) اضطراب :

    اضطراب از دست دادن و به دست آوردن که اضطراب در ذات هر اعتراض و انتظاری نهفته است و مهمتر از این دو بی تردید در ذات هر انتخابی اضطرابی قرار دارد . البته چون این اضطراب با ایمان به غیب همراه است و باید میان آن با دلشوره که اگزیستانسیالیستهای معمولا ملحد بدان معتقدند فرق دارد ؛ البته تفاوت دیگری که میان اضطراب در اگزیستانسیالیسم اسلامی-ایرانی با دلشوره در اگزیستانسیالیسم غربی وجود دارد ، اين است كه دلشوره ظاهراً هيچ متعلق خاصي ندارد، ولی اضطراب دارد و ( آن متعلق ترس از انجام ندادن مسئولیت انسانی خویش است ) و در دلشوره موقعيت خاص و معيني نيست كه منكشف مي شود، بلكه كل موقعيت انسان به منزله موجودي افكنده شده در جهاني كه در آنجاست و بايد باشد منكشف مي شود. دلشوره، حالت اصلي شمرده مي شود و تناهي ريشه موجود (انسان) را بر او معلوم مي كند. در حالیکه در اگزیستانسیالیسم ایرانی انسان به هیچ وجه موجودی افکنده و یله در هستی نیست بلکه موجودی هدفمند و رسالتمند است که بار سنگین مسئولیتی عظیم را به دوش می کشد و راز تمام اضطرابهایش هم در ترس از ناتوانی در انجام این رسالت و مسئولیت نهفته است.

    ۶ ) درد و رنج :

    دیگر ویژگی اگزیستانسیالیسم اسلامی-ایرانی درد کشیدن و رنج بردن است . این ویژگی که در عرفان اسلامی نیز سابقه دارد ، نفس رنج کشیدن و درد داشتن را فضیلت و نشانه بزرگی روح می داند و معتقد است همه انسانها دردمندند ولی برخی از آنها ازموهبت این درد بیشتر برخوردارند. انسان در این منظر هرچه دردمند تر باشد انسان تر است. خداوند در قرآن می فرماید : « لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ : براستی كه آدمى را در رنج و محنت بيافريده‌ايم . آیه 4 سوره بلد » . و این رنج تنها رنج بیرونی نیست و رنج درونی و زجرهای وجودی درونی انسان که ناشی از اصطکاک با وجود و موجودات است بزرگترین رنج ها و زجرهاست .
    ۷ ) تلاش برای تشخص شاکله خاص خود : تلاش برای تشخص داشتن و یا به عبارتی دیگر ” میل به داشتن ارتباط معطوف به تشخص شاکله ” یکی دیگر از ویژگی های اگزیستانسیالیست ایرانی است ( که البته این تفکر دستپخت شریعتی نیست و کار متفکران دیگر است ) . هر انسانی بر اساس شاکله منحصر به فرد خود عمل می کند ( قُل کُلٌّ يَعْمَلُ عَلي‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي‏ سَبيلاً . آیه 84 سوره اسرا ). و البته تمام تلاش و نهایت سعی خود را به کار می بندد تا شاکله خود را در بستر ارتباط با دیگران تشخص بیشتر بخشد . در واقع از این منظر هر فرد انسانی موجودی است با شاکله خاص خود که در کلاف درهم پیچیده و درهم تنیده ارتباطات معنا می یابد و خود را پیدا می کند اما در عین حال در این روابط سردرگم و پیچیده انسان تمام تلاش خود را می کند که تشخص شاکله و فردیت فرد و خودیت خود را پیدا کند و آن را بیش از پیش افزون کند ؛ در واقع انسان می کوشد روابط بیشتر و گسترده تر از موضع متشخص تری با دیگران برقرار کند کل کوشش انسان در زندگی چیزی جز تلاش برای داشتن روابط بیشتر و موثرتر از موضع متشخص تر و هویتمندانه تر نمی باشد . بزرگترین رنج انسان این است که خودش نباشد زیرا اگر فردی خودش نباشد مانند این است که اصلا نباشد . در واقع از این منظر تشخص نداشتن در حکم حیات نداشتن است ؛ البته این تنها شامل فرد نمی شود بلکه یک ملت و جامعه هم برای اینکه حیات داشته باشد و وجود داشته باشد باید تشخص داشته باشد یعنی باید به نحو خاص خودش وجود داشته باشد و اگر به این نحو وجود نداشته باشد و یا نحوه وجودیت خود را از دست بدهد دیگر در حکم مرده است . هر چند از نظر فنی و علمی پیشرفته باشد ؛ مثل ملت ژاپن که دیگر نحوه وجودیت خود را از دست داده و ژاپن حقیقی دیگر مرده است و آنچه اکنون هست غرب است که از پوسته ژاپن مرده ، سربرآورده است .

    ۸) غُربت و فُرقت :

    انسان در اگزیستانسیالیسم اسلامی – ایرانی از وقتی که بر برهوت هستی هبوط کرده دچار غم غربت و درد فرقت از یار و دیار پیشین است انسان در اگزیستانسیالیسم اسلامی – ایرانی دچار غم جدایی و فرقت است و این به تاثیر از عرفان اسلامی است :

    بشنو این نی چون شکایت می‌کند / از جداییها حکایت می‌کند

    کز نیستان تا مرا ببریده‌اند / در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    میان این درد فُرقت و غم غربت ، به قول یکی از اندیشمندان ، با تنهایی و بی کسی و بی همه چیزگی انسان مدرن که ناشی از خود پرستی نیهیلیستی اوست ، از سمک تا سها فاصله است .

    9) طغیان و توبه :

    در اگزیستانسیالیسم اسلامی -ایرانی مطرح است ( این اندیشه و اندیشه بعدی نیز محصول متفکرانی غیر از شریعتی است ) که اساس زندگی بشر و آنچه موجب پویندگی و بالندگی آن می شود دو چیز است : طغیان و توبه . انسان اگر طغیان نکند ، انسان نیست فرشته است و اگر توبه نکند انسان نیست ، شیطان است . طغیان بی توبه شیطان صفتی و ستیهندگی و آتشی خاموش ناشدنی است که معنا را و اخلاق را و وجدان و شرافت را از زندگی آدمی می برد و می رباید و توبه بی طغیان حالت رخوت است و رکود و سکون و خماری و خواری . البته تاریخ جهان نیز از این منظر همین گونه است و غرب امروز مظهر طغیان بشر است که بشر را پیش آورده است اما وقت آن رسیده که بشر توبه کند و به معنا باز گردد.
    10 ) رسالت انسان برای ایجاد افکندن :

    از این منظر انسان از هنگامی که بر زمین هبوط کرده با دو اقلیم ویران روبه رو است اقلیم عالم بیرون که بدترین عالم ممکن است و اقلیم عالم درون که آن نیز بدترین عالم ممکن است . اما انسان با اراده ای که دارد برای ایجاد افکنی و خدا آن را در وجودش به امانت نهاده است « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا . آیه 72 سوره احزاب » وظیفه دارد که ایجاد های شر و زشت ِ بدوی را برکند و بیافکند و طرحی نو در افکند و از بدترین عالم های ممکن ، بهترین عالم های ممکن را بسازد .

    11) حسرت گناه و ترس از عدم شدن :

    انسان ها در جهان دو دسته اند : کسانی که راه دین و توبه را می پیمایند و انسان هایی که راه کفر و طغیان را می پیمایند . آنهایی که راه دین یا توبه دائمی و بی طغیان را می گزینند به دلیل لذت نبردن و خوشی نکردن ، دچار حالتی به نام ” حسرت گناه ” می شوند و آنهایی که راه کفر و طغیان دائمی و بی توبه و بی بازگشت را می پویند دچار حالتی به نام ترس از مرگ و نیست و نابود شدن و یا ” ترس از عدم شدن ” می شوند .
    به هر تقدیر ما در این مقاله تنها قصد معرفی اجمالی مکتب اگریستانسیالیست و یکی از گرایش های آن یعنی اگزیستانسیالیست اسلامی-ایرانی را داشتیم و کوشیدیم چندان مطالب را به اطناب برگزار نکنیم امیدواریم که به شرط توفیق در آینده ای نه چندان دور بتوانیم بحثی دراز دامن و مفید راجع به اگزیستانسیالیست اسلامی-ایرانی انجام دهیم و البته نیز دعوت می کنیم از دیگر دوستان که به تکمیل این بحث کمک نمایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا