فرهنگنقد کتاب

نگاهی به رمان کوری ژوزه ساراماگو

ترجمه: علیرضا پرخو

در «کوری»، رمانی از ژوزه ساراماگو نویسندۀ پرتغالی، پادآرمان‌شهری به تصویر در‌می‌آید که حاصلِ همه‌گیری مرضِ کوریِ سفید است؛ بیماری‌ِ اسرارآمیزی که در‌نهایت در‌میان شخصیت‌های رمان با نام «مصیبتِ سفید» شناخته می‌شود. سارماگوا از طریق بازگویی اولین موردِ ابتلا در نخستین صفحاتِ رمان به‌سرعت ما را با این مرض آشنا می‌کند. دولت به‌دلیل واهمه از آلودگی‌های پیش‌ِ­رو، قرنطینه‌ای را در یک آسایشگاه روانی متروک ترتیب می‌دهد. خواننده درون این آسایشگاه، روایت دلخراش گروه کوچکی از محبوس‌شدگانی را دنبال می‌کند که تحتِ مدیریت «همسر دکتر»، تنها فردی که بینایی‌اش را حفظ کرده، هستند. بیماری کوریِ سفید با نرخی تصاعدی تا نقطه‌ای گسترش می‌یابد که تمام جهان قربانیِ این «مصیبت سفید» می­‌شود. هنگامی ­که شمارِ افرادِ در قرنطینه در آسایشگاه بتدریج بیشتر و بیشتر می­‌شود، نظم اجتماعی سقوط می‌کند و اخلاقیات فرومی­‌پاشد؛ حتی برای «همسر دکتر» که صفحۀ میان صواب و ناصواب را میزان نگه‌داشته است. با­این­‌وجود، آن دسته افرادی که تصمیماتشان بیانگر ازخودگذشتگیِ ایثارگرایانه‌­ به‌­نفعِ مابقی افراد است همچنان در صحنه باقی­ می­‌مانند. ژوزه ساراماگو نه­‌تنها داستانِ مجذو‌ب‌­کنندهِ انحطاط، که ظهور اخلاقیاتی نو را به‌­رشتۀ­تحریر در­می­‌آورد که تنها در ناامیدانه­‌ترین شرایط پدیدار می‌­شود.

راه آسان­‌تر به‌­منظور ثبتِ بافتاری برای «کوری» تجزیه­‌ و ­تحلیلِ زندگی ساراماگو در ضمنِ برسیِ وقایعِ تاریخیِ پیرامونِ آنست. ژوزه ساراماگو در شانزده نوامبر 1992 در آزینهاگایِ پرتغال در ایالتِ ریباتِجو در خانواده‌­ای کشاور و تهیدست به­‌دنیا آمد. پدرش طی جنگِ­ جهانی­ اول در ارتش فرانسه خدمت کرده‌­ و تصمیم گرفته‌بود در بخشِ نیروی انتظامی در لیسبون، پایتخت پرتغال، ادامۀ­ کار دهد. شیوۀ زندگی آن‌­ها به­‌دلیل شغلِ جدید پدر بهبودِ بسیاری یافت، اما با­وجودِ [انتقال] به خانه­‌ای نو، خانوادۀ ساراماگو همچنان تنگدست باقی ماند. پدر و مادرِ ساراماگو او را به مدرسۀ زبان فرستادند، گرچه، نتوانستند از پسِ هزینۀ تحصیل او تا هنگام پایان تحصیلاتش برآیند و در نتیجه ساراماگو به مدرسۀ فنی رفت تا، در حالی­‌که در اوقات فراغتش ادبیات می­‌خواند، یک مکانیک شود. ساراماگو پیش از ازدواج با اولین همسرش، آیدا رئیس، در 1944، به‌ ­عنوان یک کارمند دولتی در بخش خدمات رفاه اجتماعی مشغول­ به‌ ­کار شد.  سه سال پس از آن اولین کتابش، «سرزمین گناه»، را به­‌چاپ رساند. هرچند نخسین کوشش­‌های ادبی­‌اش چندان موفقیت‌­آمیز نبودند. ساراماگو رمان­‌های بیشتری نگاشت، اما در چاپ پروژه‌­هایش ناموفق بود. او نخستین تلاش­‌هایش در نوشتن را در زندگی­نامه­‌اش این‌­گونه توصیف می­‌کند: «این موضوع هنگامی‌­که دست از پروژه­‌هایم کشیدم فیصله پیدا کرد، برای من رفته رفته کاملا روشن می‌شد که هیچ حرف ارزشمندی برای گفتن ندارم، برای 19 سال در صحنۀ ادبیات پرتغال غایب بودم، جائیکه هیچ کس نمی‌­توانست متوجه غیبت من شود(ساراماگو، «اتوبیوگرافی»).

دیکتاتور فاشیست و بی­‌رحم پرتغال، آنتونیو دِ.اولیویرا سالازار، استاد اسبق دانشگاه، در بیش از نیمی از زندگیِ ساراماگو در اریکۀ قدرت بود (1928_1974). سالازار با الهام از هیتلر و موسولینی قوانین استبدادی خود را وضع‌­می‌­کرد، درست همان‌­گونه که آسایشگاهِ روانی ساراماگو در «کوری» تقلیدی بود از زندان‌­های غیر­انسانی و رقت‌­انگیز سالازار که اردوگاه‌­های نازی و نیز اردوگاه­‌های زندانیان ژاپنی در ایالات­ متحده متعاقبِ بمب‌­باران پرل‌­هاربر را شبیه­‌سازی می‌­کردند. ساراماگو در مصاحبه‌­ای با یک روزنامۀ پرتغالی، آسایشگاه روانی خود را «راه­ حل نهایی» می‌­نامد، چیزی مشابۀ نقشۀ هیتلر برای تاراندنِ یهودیان. نه­‌تنها زندانیان موردِ رفتارهای خشونت­‌آمیز وحشتناکی نظیر درازکشیدنِ بالااجرار زیرِ آفتاب آفریقا قرار می‌گرفتند، که آب اقیانوس روزانه وارد اتاقک­‌هایشان می‌­شد و زباله­‌ها و فضولاتِ انسانی را توامان با خود می‌­شست و می­‌برد. آسایشگاه روانی ساراماگو، گرچه روی ­به اقیانوس ندارد، اما آن نیز انباشته از مدفوعِ انسانی است، زیرا محبوس‌شدگانِ در آن پس از چند روز از نصب مستراح صرف‌­نظر کرده­ و به اجابت مزاج بر کفِ زمین و تخت‌­هایشان روی­ آورده­‌اند.

ممکن بود شخصی به­‌دلیل مخالفت و یا انتقاد از دولت پرتغال، اغلب بدون هیچ‌­گونه شواهدِ فیزیکی، به یکی از این زندان‌­ها، که بدنام‌­ترینشان «ترافال» در جزایر کیِپ وِرد بود، انداخته‌­شود. آنتونیو دِ.ریگِی­رِدو، یک معترض پرتغالی، تجربۀ خود در ترافال را این‌­گونه باز­می‌­گوید: «پس‌­از 1945،به‌­محض آن­‌که رژیم سالازار از بقایِ خود و متحدانِ جدیدش مطمئن شد، بتدریج از شکل سرکوب مستبدانه اما گاه‌­به‌­گاه به یک نظامِ علمیِ دربند کردنِ افراد تغییر ­شکل داد. زندانیِ دیگری به‌­یاد­می‌­آورد که چگونه تنها پزشکِ ترافال با بی‌­توجهی به زندانیان، اجازه می‌­داد که این افراد در شرایط غیربهداشتی زندان جان‌ ­بدهند. گرچه قربانیانِ «مصیبت سفید» در «کوری» به‌­دلایلِ سیاسی محبوس­ نشده­‌بودند، اما اجحاف و خشونتِ مشابهِ بسیاری را از طرف نظامیان تجربه می‌­کردند، نظامیانی که نیروی محرکۀ­شان دستوری مستقیم از­جانب دولت و نیز حاصلِ هراسشان از آلوده‌­شدن به این بیماری بود. یک گروهبان وظیفه پس از کشتنِ یک زندانی به سربازانش می‌­گوید که: «از این به‌­بعد ظرف‌­ها را در نیمۀ­ راه رها ­می‌­کنیم، بگذارید تا خودشان بیایند و آن­‌ را بردارند، فقط آن‌­ها را تحت‌­نظر خواهیم داشت، و با ­دیدنِ کوچکترین حرکت مشکوکی، شلیک می‌­کنیم.» با­وجود آن­‌که این زندانیان سعی می‌­کنند به غذا دهندگان­شان، بدون آن‌­که آن‌­ها را تحریک به حمله کنند، نزدیک شوند، کوریِ­شان مانع از آن می‌­شود که دریابند آیا بخاطر انجام حرکتی اشتباه به‌­طرفِشان شلیک می‌­شود یا نه. بدست‌­آوردنِ جیرۀ روزانه اغلب منجر به اعمال خشونت یا هتاکی و آزار کلامی از طرف نظامیان می‌­شود.

ساراماگو به­‌شدت نسبت به دولت و رژیم سالازار بی‌­اعتماد بود، از­این‌­رو در 1969 به حزب کمونیستِ پرتغال پیوست. انجام چنین­‌کاری در حکومت استبدادیِ سالازار غیرقانوی بود. در آخرین سال‌­هایِ حکومت سالازار، ساراماگو برای دو روزنامۀ لیسبونی کار کرد، اولی دیاریو دِ.لیسبونا و بعدتر دیاریو دِ.نوتیسیا. او در 1975 پس از به‌­قدرت‌­رسیدنِ دولتِ ضدِ­کمونیستی کار خود در روزنامۀ دوم را از­ دست‌­داد. او که امید خود برای یافتنِ موقعیتِ روزنامه­‌نگاری دیگری را از دست­‌داده‌­بود، دوباره به نوشتن ادبیات روی‌­آورد و سبک منحصر­به‌­فرد خود، که متشکل از نقطه‌­گذاری بسیار اندک و دیالوگ در متن روایت بود، را پروراند.

رمان­‌های بعدی ساراماگو موفقیت بسیار بیشتری به‌دست‌آوردند، گرچه که او با مخالفتِ توامانِ بیشتری از سوی کلیسای کاتولیت و دولت پرتغال به‌­دلیل لحنِ ضدِ­مذهبی و کمونیستیِ آثارش مواجه شد. در «بالتازار و بلموندا» (1982) نقشِ مذهب کاتولیک در پرتغال قرن هجدهم نقد و نکوهش می­‌شود. کلیسا از «انجیل به‌­روایت عیسی مسیح» (1991) انتقاد و ادعا می‌­کند که تصویر ساراماگو از مسیح بیش‌­از­اندازه انسانی و توهینی به کلیساست (ساراماگو، بیوگرافی). از آنجاکه دولت پرتغال به‌­شدت تحت تاثیر ­و ­نفوذ کلیسا قرار­داشت، به این رمان اجازۀ حضور در جایزۀ ادبی اروپا را نداد. بسیاری از طرفداران و حامیانِ سارامگو به این تصمیم اعتراض کردند. اندکی بعد، ساراماگو به‌­همراهِ همسرِ دومش، پیلار دِ.ریو، به جزایر قناری نقل‌­مکان کرد، زیرا حمایت­‌هایی که دریافت می‌­کرد به او انگیزۀ نوشتن هرچه‌­بیشتری می‌­داد. در­آنجا بود که ساراماگو دو رمان مشهورش با نام‌­های «کوری» (1995) و «همۀ­نام‌­ها» (1997) را نگاشت.

ساراماگو بی­‌اعتمادی خود نسبت به کلیسا را بار‌ دگر در «کوری» در صحنه‌­ای در انتهایِ رمان عیان­ می‌­سازد، جائیکه «همسر دکتر» وارد کلیسایی می­‌شود که مبدل ­به‌­یک اردوگاهِ پناهندگان برای نابینایان شده‌­است. همسر دکتر در­می‌­یابد که «چشم­‌های تمام تصاویر در کلیسا پوشانده‌ ­شده‌­است، مجسمه‌­ها با پارچه‌­ای سفید که برگردِ سرشان گره‌­خورده، تابلوهای نقاشی با ضربۀ یک قلمویِ پهنِ آغشته به رنگِ سفید … تنها چشم‌­های یک زن پوشانده‌­ نشده­‌بود، که او نیز چشمانِ از حدقه درآمده‌­اش را بر یک سینی نقره‌­ای حمل‌ ­می‌­کرد.» او این مسئله را به همسرش می‌­گوید و او پاسخ می‌­دهد: «شاید کار کسی باشد که وقتی فهمیده او هم مثل بقیه کور خواهد­شد ایمانش بدجوری سست شده­‌است، شاید حتی کار کشیش محلی باشد.» تغییر عجیب تصاویر و این گمانه‌­زنی که شاید یک کشیش در پس تمام این‌­ها باشد حاکیِ از آنست که کلیسا نیز درست به‌­مانند جهان کور شده‌­است. خدا و قدیسان دیگر به التماس‌­هایِ قربانیان این مصیبت گوش‌­نمی‌­دهند. بطور­طبیعی کلیسائیان از شنیدن این نظرِ صِرف که ایمان‌­شان نمی­‌تواند شفاشان دهد آزرده‌­خاطر خواهند­شد. با­این‌­حال، آن‌­ها پس از اندکی شیون‌­ و ­زاری از تصورِ این­‌که شاید گفتۀ دکتر و زنش درست باشد پا­به‌­فرار می‌­گذارند. اندکی بعد، مردم بتدریج بینایی‌­شان را دوباره به‌­دست می­‌آورند. کارُلی شمپین در تحیل خود از این رمان می‌­گوید: «قدرت‌­های وابسته با تصاویرِ در کلیسا به نژادِ بشر انتقال یافته‌­است، به او این قدرت‌ ­و ­اختیار داده‌­شده تا از منابع اخلاقی و معنوی­اتش – از چشمانش – که حق طبیعی و مسلم‌­اش است استفاده­‌کند. از­این‌­رو مردمی که به کلیسا پناه‌­ آورده‌­اند تا‌زمانی‌­که بینایی خود را بدست‌ ­می‌­آورند بر ایمان­شان برای حفظِ یک توازنِ اخلاقی تکیه­‌می‌­کنند. آن‌­ها دیگر التزامی به­‌توجه به یک قدرت مافوق که دعایشان را اجبات نمی‌­کند ندارند.

حضور اخلاقیات در اجتماعی ویران، و فقدان آن، و پیامدهایی که از [تقابل] صواب و ناصواب نتیجه‌­می‌­شود مضمون اصلی «کوریِ» ساراماگوست. در ابتدای رمان، هنگامی‌­که وزیر بهداشت به آپارتمانِ دکتر می‌­رسد، زنِ او سعی در همراهی‌­کردنش دارد. رانندۀ آمبولانس مانع سوارشدن زن دکتر می‌­شود، اما او ادعا ­می‌­کند که کور شده‌­است. اندکی بعد، خواننده در­می‌­یابد که او ادای کورها را درمی‌­آورد باوجود ­آن‌که که مطئمن است در نهایت کور خواهد­شد. زنِ دکتر پس از تجربه‌­کردن شرایط غیربهداشتی و درگیری‌­های پیوستۀ میان محبوس­شدگان برای چندین روز، احساس­‌می‌کند که باید به آن­‌ها کمک‌­کند. بااین‌­حال، با خود و همسرش برسر مطرح­‌کردنِ چنین پیشنهادی در کشمکش‌­است. همسرش به او می‌­گوید: «به عواقب این کار فکر کن، آن­ها درواقع بطور قطع سعی‌­خواهند­کرد تا تو را بردۀ خود کنند، … توباید حاضریراق هرکسی باشی … فکر­نکن که کوری آن­‌ها را مردمانِ بهتری کرده، این مرض هیچ ما را بدتر نکرده، درهرحال ما راه خود را می‌­رویم.» به نظر دکتر اخلاقیاتِ این مردمان به‌­همراه بینایی‌شان از دست‌­رفته است، و به محض این­که همسرش بخواهد به‌ ­آن‌ها کمک­کند، از او سوء­استفاده خواهد­شد تا زمانی‌­که او هم دیگر نتواند از بینایی‌­اش استفاده‌­کند. آنچه‌­که تصور می‌­کرد کار درست است، او را در مارپیچِ سراشیبیِ یک نظمِ اجتماعیِ درحال­فروپاشی و هرج­‌و­مرج گرفتار­ کرده‌­است.

هچنین در ابتدای رمان، اولین مردِ کور در آسایشگاه با دزدِ ماشین مواجه می‌­شود. به‌­محض‌­ آن‌که اولین مردِ کور در­می‌­یابد که هم‌­کیشِ «سامری­»­اش ماشینش را پس از آوردنِ به‌­خانه دزدیده است، بلادرنگ از سر استیصال با مشت به­‌جان او می‌­افتد. این اتفاق نشانگر اولین سقوط در انحطاط اخلاقی است، به­‌ویژه با در­نظر­گرفتن این امر که چقدر سریع این اتفاق عیان‌­می‌­شود، گرچه واکنشِ مردِ کور به دزدِ ماشین همچنان واکنشی عادی‌­است که یک فردِ بینا می‌­توانست داشته­‌باشد. با­پیش­رفتنِ رمان، کشمکش‌­هایِ میان محبوس‌­شدگان بیشتر و بیشتر می­‌شود، به‌­ویژه درهنگامِ توزیعِ جیرۀ اندکی که دولت دراختیارشان قرار­می‌­دهد. دکتر می‌­گوید: «جنگیدن همیشه، کمابیش، شکلی از کوری بوده‌.» این­که جنگیدن پیش‌ ­از ­آ‌ن‌که سراسر جهانِ کور شود وجود­داشته­، حاکی از ­آنست که مردم خیلی پیشتر کور شده‌­بودند، نه‌­در معنای لغویِ آن، بلکه کور نسبت به نیازهایِ یکدیگر.

کشمکش بَرسَرِ غذا درنهایت تاجائی بالا­می‌­گیرد که گروهی ­اوباش­ دست‌­به‌­دست یکدیگر می‌­دهند و کنترلِ کلِ غذا را به امید ستاندنِ تمام چیزهایِ­‌ گران‌­بهایِ محبوس­‌شدگان به‌­دست‌­می­‌گیرند. همسرِ دکتر گروه مقاومتی را برای مبارزه علیهِ این دار­و­دسته به‌­راه‌ ­می‌­اندازد، گرچه که [این اقدامش] به خون­ریزی در گروهش می­‌انجامد. در رویارویی این دو گروه با یکدیگر، سرکردۀ اوباش به همسرِ دکتر می‌­گوید: «هیچ­وقت صدایت را فراموش نمی‌­کنم،» و او نیز در پاسخ می‌­گوید» : «من هم چهرۀ تو را.» با­وجودآنکه همسرِ دکتر در ظاهر می‌­تواند چهرۀ سرکردۀ اوباش را ببیند، از تهدیدنامه‌­اش این‌­چنین برمی‌­آید که تنها چهرۀ اوست که می‌­تواند به چیزی تا این حد شریر ­تعلق‌­ داشته‌­باشد که غذا را از سایر محبوس­‌شدگان بگیرد.

اولین مردِکور، که گویی بالاگرفتنِ کشمکش‌­ها را پیش‌­بینی‌­کرده، به دکتر می‌­گوید: «خب، من کاملا متقاعد­ نشده‌­ام که حدی برای بدبختی و شرارت وجود ­­دارد.» پس‌ ­از ­آن‌که تمام چیزهایِ ارزشمندی که ­اوباش می­‌توانستند از سایر محبوس‌­شدگان بِدزدند تمام‌­شد، آن‌­ها می‌­خواهند که هربخش تمام زن‌­های خود را برای ارضای شهوتشان پیش آن‌­ها بفرستد؛ و در غیر­این‌صورت، آن بخش‌­ها غذا دریافت‌ ­نخواهد­کرد. مردان بلافاصله برای رفاه و سلامتی دیگران، زنان را برای ملاقات با اوباش و رابطه با آن­ها تحت‌­فشار ­می‌­گذارند. زنان که از جان خود ترسیده‌­اند، خشمگین می‌­شوند و مردان را برای دادنِ چنین پیشنهادی برای آرام­کردنِ ­اوباش به‌­شدت سرزنش­‌ می‌­کنند. درحالی‌­که برخی از زنان به استدلالِ مردان گوش‌­می‌­دهند، گروه دیگر، مردان را با رویکردی مشابه آنچه خود گفته‌اند به‌­چالش‌ ­می‌­کشند. «چه می‌­کردید اگر این پست‌فطرت‌ها به‌­جای خواستن زنان، مردان را خواسته‌­بودند، آن­وقت چه می­‌کردید؟» یکی از مردان پاسخ­‌می‌­دهد: «اینجا اِوا­خواهر نداریم،» و زن دیگری می‌­گوید: «فاحشه هم نداریم.» از سراستیصال و درماندگی، بلبشویی از تبعیض جنسیتی و انحطاطِ اخلاقی در آسایشگاه به­‌راه‌ ­می‌­افتد. مردان حاضرند تا در ازایِ غذا زنان خود را [به اوباش] تسلیم‌­کنند، و بدین‌­ترتیب جایگاهِ زنان را تقلیل و با آن‌ها همانند یک کالا برخورد ­می‌­کنند. گروه کوچکی از زنان شامل زنِ اولین مردِ کور و همسرِ دکتر علی‌­رغم مخالفتِ همسرانشان، بویژه اولین مردِ کور، می‌­پذیرند تا خودفروشی‌­کنند. راوی داستان تصمیمِ زنان را این­‌چنین نتیجه‌­می­‌گیرد: «شرافت قیمتی ندارد، هنگامی‌­که شخصی بتدریج و آهسته شروع به کوتاه آمدنِ از مواضع خود می­‌کند، در پایان زندگی تمام معنای خود را از دست‌­می‌­دهد.» این گروهِ زنان به‌­خاطر مردان، تجاوز دسته‌­جمعی وحشیانه‌­ای را از سر­می‌­گذرانند، که منجر به مرگ یکی از زنان می‌­شود. همسرِ دکتر برای اعادۀ شرافت زنِ مرده، آبی پیدا­می‌­کند تا بدن او را بشورد. این اتفاق نشان­‌دهندۀ میزانِ انحطاطِ اجتماعِ درونِ آسایشگاه است، زیرا که مردان قیمتی بر بدنِ زنانی که می­‌شناسند گذاشته‌­اند.

شاید اتفاقی که بیانگرِ خطیرترین تصمیمِ اخلاقیِ کلِ داستان باشد، قتلِ رهبرِ اوباش است. پیش از این اتفاق، همسرِ دکتر درمی‌­یابد که او یک قیچی را با نیتِ کمک به پیرایشِ همسرش آورده­‌است. او هرگز از آن به این منظور استفاده‌­نمی‌­کند و آن را بر دیوار می‌آویزد. بااین‌­حال، پس از آن‌­که به او تجاوز می‌­کنند، بی‌­درنگ قیچی را بر­می‌­دارد و شتابان به‌­سمتِ  بخشِ اوباش می­‌رود. درحالی‌­که رهبرِ اوباش مشغول تجاوز به یکی از زنان است، همسرِ دکتر به‌­آرامی به پشتِ او می‌­خزد و قیچی را در لحظۀ ارگاسم‌­شدن در گردنش فرو­می­کند. «زجه­اش را به‌­زحمت می­شد شنید، شاید خرناسِ حیوانی بود در شرف انزال، درست همانطور که برای برخی دیگر از مردان اتفاق می‌­افتد.» ساراماگو دارودستۀ اوباش را به‌­منزلۀ انسان‌­هایی توصیف­‌می­‌کند که به درجۀ حیوانی تنزل­‌کرده‌­اند، که تنها برمبنایِ فرونشاندنِ گرایش­‌های طبیعی و هرزگی‌­شان عمل‌­می‌­کنند. همسرِ دکتر به‌­همراه زنی که به‌­او تجاوز­شده بود می‌­گریزد و بی‌­اختیار اشک‌ ­می‌­ریزد. او با این فکر قتل خود را توجیه‌ ­می‌­کند، «و چه‌­هنگام کشتن ضرورت‌ می‌یابد … هنگامی‌­که آن­چه هنوز زنده‌­است قبلا مرده باشد.» با­وجود آن­‌که در وهلۀ نخست تمایل داریم که تصور­کنیم همسرِ دکتر این قتل را با آوردنِ این دلیل توجیه‌ ­می­‌کند که رهبرِ اوباش ثابت‌­کرده­ که ناتوان از انسان‌ ­بودن‌­است، اما ممکن‌­است این منظور را داشته که فرد غیرانسانی [در واقع] خود او بوده‌­است. او تنها فرد بینا درمیانِ کوران است. حتی اگر او به مرحلۀ فسادِ اخلاقی سقوط کرده­‌باشد، آ­ن­گاه سایر محبوس‌­شدگان امید اندکی برای بازگشتِ به وضع انسانی خود، دست کم تا زمان بدست­‌آوردن دوبارۀ بینایی‌­شان، خواهند­داشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا